تبليغاتX
نیا باران،زمین جای قشنگی نیست...

نیا باران،زمین جای قشنگی نیست...

.... اشک میریزم ، انتظار پایان یافت ....


جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت: بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟
همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ، بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت : آری من مسلمانم..

جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا ، پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند ، جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد، پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد..

جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید :
آیا مسلمان دیگری در بین شما هست ؟
افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند ، پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت :

چرا نگاه میکنید ، به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود...!

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 2:37 قبل از ظهر توسط aref| |

من یه شکلات گذاشتم توی دستش... اون یه شکلات گذاشت توی دستم... من بچه بودم... اون هم بچه بود... سرم رو بالا کردم... سرش رو بالا کرد... دید که منو می شناسه... خندیدم... گفت دوستیم؟... گفتم دوست دوست... گفت تا کجا؟... گفتم دوستی که تا نداره... گفت تا مرگ!... خندیدم و گفتم: من که گفتم تا نداره... گفت باشه، تا بعد از مرگ!...... گفتم نه، نه، نه! تا نداره... گفت قبول، تا اونجا که همه دوباره زنده میشن... یعنی زندگی بعد از مرگ... باز هم با هم دوستیم... تا بهشت... تا جهنم... تا هر جا که باشه من و تو با هم دوستیم... خندیدم و گفتم تو براش تا هر جا که دلت می خواد یه تا بذار... اصلا ً یه تا بکش از این سر دنیا تا اون دنیا... امّا من اصلا ً تا نمی ذارم... نگاهم کرد... نگاهش کردم... باور نمی کرد... می دونستم... اون می خواست حتما ً دوستی مون تا داشته باشه... دوستی بدون تا رو نمی فهمید... گفت بیا برای دوستی مون یه نشونه بذاریم... گفتم باشه، تو بذار... گفت شکلات... هر بار که همدیگه رو می بینیم یه شکلات مال تو، یکی مال من... باشه؟... گفتم باشه... هر بار یه شکلات می ذاشتم توی دستش... اون هم یه شکلات توی دست من... باز همدیگه رو نگاه می کردیم... یعنی که دوستیم... دوست دوست... من تند شکلاتم رو باز می کردم و می ذاشتم توی دهنم و تند تند اونو می مکیدم... می گفت شکمو! تو دوست شکموئی هستی!... و شکلاتش رو می ذاشت توی یه صندوق کوچولوی قشنگ... می گفتم بخورش! ... می گفت تموم میشه... می خوام تموم نشه... برای همیشه بمونه... صندوقش پُر از شکلات شده بود... هیچکدومش رو نمی خورد... من همش رو خورده بودم... گفتم اگه یه روز شکلاتهات رو مورچه ها بخورن یا کرمها، اون وقت چیکار می کنی؟... گفت مواظبشون هستم... می گفت می خوام نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستیم... و من شکلات می ذاشتم توی دهنم و می گفتم نه، نه! تا نداره... دوستی که تا نداره... یه سال... دو سال... چهار سال... هفت سال... ده سال و بیست سال شده... اون بزرگ شده... من بزرگ شدم... من همۀ شکلاتها رو خوردم.... اون همۀ شکلاتها رو نگه داشته... اون اومده امشب که خداحافظی کنه... می خواد بره.... بره اون دور دورها... میگه میرم، امّا زود بر می گردم... من می دونم، میره و بر نمی گرده... یادش رفت شکلات به من بده... من یادم نرفت... یه شکلات گذاشتم کف دستش... گفتم این برای خوردن... یه شکلات هم گذاشتم کف اون دستش... گفتم این هم آخرین شکلات برای صندوق کوچیکت... یادش رفته بود که صندوقی داره برای شکلاتهاش... هر دو رو خورد... خندیدم... می دونستم دوستی من تا نداره... می دونستم دوستی اون تا داره... مثل همیشه... خوب شد همۀ شکلاتهام رو خوردم... امّا اون هیچکدومشون رو نخورد... حالا با یه صندوق پُر از شکلات نخورده چیکار می کنه؟!

نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 0:4 قبل از ظهر توسط aref| |


وصـــــیـــــــت نـــامـــه :
از بوی گلاب بدم می آد ، همون آب معدنی کفایت می کند... ، نگید این رانی هلو دوست 

داشت ، سنگ قبرش رو با رانی بشوریمااا ، نوچ میشه ، من از مورچه ها دل خوشی ندارم !آقایون فامیل ، به خاطر من سه

 متر ریش نزارید !خانوم های فامیل ، خواهشا بالای سر قبرم جیغ و داد نکنید ، باور کنید من از همهمه و شلوغی بدم

 میومد ! مردم ، گناه که نکردم !مراسم ختم من رو تو هیج مسجدی نگیرید ، راستی آ....... هم نیارید واسه فامیل ، دینی

 کلاس پنجم رو یادآوری کنه !!! توی درایو E عکس دارم ، خوراک اعلامیه ، عکس پرسنلی نزاریداا ، اونا جلب ترحم نمی کنه

 !بعد از مرگم هنوز میت رو زمین مونده هارد کامپیوترم رو بزارید تو ماکروفر ! یه کاری کنید درایو D بیشتر بترکه ! من اندک

 آبرویی داشتم در این خانواده !!!یه وقت ساندیس ماندیس دست فامیل ندیداااا ... ساندیس خیلی بده !!!روی خرما ها پودر

 نارگیل نریزید ، هم شکلش خز میشه ، هم بد مزه میشه ! همون گردو بزارید لاش خیلی حال میده ! ( پ ن : هنگام تزئین

 حلوا دست خود را با آب و صابون بشویید ! )پنج شنبه ها سر خاکم نیاید چه کاریه ؟ ترافــــیکه !فیس بوکم رو بلاک نکنید ،

 گهگداری باهاش پست بدید بیاد بالا جیگر رفیقام کباب شه !به اقوام بگویید از اون تکست های مرگ برام بگن : مثلا هنگام

 دیدن قبرم بگن : خونه ی نو مبارک !شایعه کنید قبل مرگش بهش الهام شده بود میميره ! از اون دیالوگ هاست که مو به

 تن سیخ می کنه هااا !!هنگام خاک کردنم یک بیل کوچک کنارم بگذارید ، شاید دلم برایتان تنگ شد !! :(
 — 

نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 12:59 بعد از ظهر توسط aref| |

دیشب رفتم استخر, بعد از شنا اومدم لباسامو بپوشم دیدم رو موبایلم 4 تا میس کاله 6 تا اس ام اس از دوس دخترم:اس ام اس 1: عزیزم چرا زنگ میزنم جواب نمیدی؟اس ام اس 2: انگار سرت شلوغه جواب اس ام اس هم نمیدی.اس ام اس 3: همین الان زنگ میزنی وگرنه من می دونم وتو!اس ام اس4: کثافت آشغال معلوم هست کدوم گوری هستی؟اس ام اس 5: تقصیر منه که آدم حسابت کردم کچل ایکبیری با اون مامان چاقت. گمشو برو پیش همون دختر عموی...اس ام اس6: راستی اینم میگم که بسوزی منو دوستت سعید دو ماهه رابطه داریم.... بای :
نوشته شده در پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 0:40 قبل از ظهر توسط aref| |

پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم…ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود…اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می کردیم… می دونستیم بچه دار نمی شیم…ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از ماست…اولاش نمی خواستیم... بدونیم…با خودمون می گفتیم…عشقمون واسه یه زندگی رویایی کافیه…بچه می خوایم چی کار؟…در واقع خودمونو گول می زدیم… هم من هم اون…هر دومون عاشق بچه بودیم… تا اینکه یه روز علی نشست رو به رومو گفت…اگه مشکل از من باشه …تو چی کار می کنی؟…فکر نکردم تا شک کنه که دوسش ندارم…خیلی سریع بهش گفتم…من حاضرم به خاطر تو رو همه چی خط سیاه بکشم…علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد… گفتم:تو چی؟گفت:من؟ گفتم:آره…اگه مشکل از من باشه…تو چی کار می کنی؟ برگشت…زل زد به چشام…گفت:تو به عشق من شک داری؟…فرصت جواب ندادو گفت:من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم… با لبخندی که رو صورتم نمایان شد خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اون هنوزم منو دوس داره… گفتم:پس فردا می ریم آزمایشگاه… گفت:موافقم…فردا می ریم… و رفتیم…نمی دونم چرا اما دلم مث سیر و سرکه می جوشید…اگه واقعا عیب از من بود چی؟…سر خودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم… طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه…هم من هم اون…هر دو آزمایش دادیم…بهمون گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره… یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید…اضطرابو می شد خیلی اسون تو چهره هردومون دید…با این حال به همدیگه اطمینان می دادیم که جواب ازمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیس… بالاخره اون روز رسید…علی مث همیشه رفت سر کار و من خودم باید جواب ازمایشو می گرفتم…دستام مث بید می لرزید…داخل ازمایشگاه شدم… علی که اومد خسته بود…اما کنجکاو…ازم پرسید جوابو گرفتی؟ که منم زدم زیر گریه…فهمید که مشکل از منه…اما نمی دونم که تغییر چهره اش از ناراحتی بود…یا از خوشحالی…روزا می گذشتن و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر می شد…تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود…بهش گفتم:علی…تو چته؟چرا این جوری می کنی…؟ اونم عقده شو خالی کرد گفت:من بچه دوس دارم مهناز…مگه گناهم چیه؟…من نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم… دهنم خشک شده بود…چشام پراشک…گفتم اما تو خودت گفتی همه جوره منو دوس داری…گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی…پس چی شد؟ گفت:آره گفتم…اما اشتباه کردم…الان می بینم نمی تونم…نمی کشم… نخواستم بحثو ادامه بدم…پی یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر گریه کنم…و اتاقو انتخاب کردم… من و علی دیگه با هم حرفی نزدیم…تا اینکه علی احضاریه اورد برام و گفت می خوام طلاقت بدم…یا زن بگیرم…نمی تونم خرج دو نفرو با هم بدم…بنابراین از فردا تو واسه خودت…منم واسه خودم… دلم شکست…نمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش کرده بودم…حالا به همه چی پا زده… دیگه طاقت نیاوردم لباسامو پوشیدمو ساکمم بستم…برگه جواب ازمایش هنوز توی جیب مانتوام بود… درش اوردم یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم…احضاریه رو برداشتم و از خونه زدم بیرون… توی نامه نوشت بودم: علی جان…سلام… امیدوارم پای حرفت واساده باشی و منو طلاق بدی…چون اگه این کارو نکنی خودم ازت جدا می شم… می دونی که می تونم…دادگاه این حقو به من می ده که از مردی که بچه دار نمی شه جدا شم…وقتی جواب ازمایشارو گرفتم و دیدم که عیب از توئه…باور کن اون قدر برام بی اهمیت بود که حاضر بودم برگه رو همون جاپاره کنم… اما نمی دونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت به من ثابت شه… توی دادگاه منتظرتم…
نوشته شده در چهارشنبه هشتم تیر 1390ساعت 1:24 قبل از ظهر توسط aref| |

یک روز از یک زوج موفق سوال کردم: دلیل موفقیت شما در چیست؟ چرا هیچ وقت با هم دعوا نمی‌کنید؟ آقاهه پاسخ داد: من و خانمم از روز اول حد و حدود خودمان را مشخص کردیم و قرار شد خانم بنده فقط در مورد مسائل جزئی حق اظهار نظر داشته باشه و من هم به عنوان یک آقا در م...ورد مسائل کلی نظر بدهم! گفتم: آفرین! زنده‌باد! تو آبروی همه‌ی مردها را خریده‌ای! من بهت افتخار می‌کنم. حالا این مسائل جزئی که خانمت در مورد اونها حق اظهارنظر داره، چی هست؟ آقاهه گفت: از روز اول قرار شد خانم بنده فقط در مورد مسائل جزئی نظر بده و تصمیم بگیره، مسائل بی‌اهمیتی مثل این که ما چند تا بچه داشته باشیم، کجا زندگی کنیم، کی خانه بخریم، ماشین‌مان چه باشد، چی بخوریم، چی بپوشیم و با کی رفت ‌و‌ آمد کنیم و ... گفتم: پس اون مسائل کلی که تو در موردش نظر می‌دی، چی‌ هست؟ آقاهه گفت: من در مورد مسائل بحران خاور ميانه، نوسانات دلار، قیمت نفت و اوضاع جاری مملکت نظر می‌دهم
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390ساعت 2:13 قبل از ظهر توسط aref| |

مرد بیکاری برای آبدارچی گری در شرکت مایکروسافت تقاضای کار داد. رئیس هیات مدیره با او مصاحبه کرد و نمونه کارش را پسندید.سرانجام به او گفت شما پذیرفته شده اید. آدرس ایمیل تان را بدهید تا فرم های استخدام را برای شما ارسال کنم.مرد جواب داد : متاسفانه من کامپیوتر شخصی و ایمیل ندارم.رئیس گفت امروزه کسی که ایمیل ندارد وجود خارجی ندارد و چنین کسی نیازی هم به شغل ندارد. مرد در کمال ناامیدی آنجا را ترک کرد. نمی دانست با ده دلاری که در جیب داشت چه کند.تصمیم گرفت یک جعبه گوجه فرنگی خریده دم در منازل مردم ان را بفروشد او ظرف چند ساعت سرمایه اش را دوبرابر کرد . به زودی یک گاری خرید. اندکی بعد یک کامیون کوچک و چندی بعد هم ناوگان توزیع مواد غذایی خود را به راه انداخت. او دیگر مرد ثروتمند و معروفی شده بود. تصمیم گرفت بیمه عمر بگیرد. به یک نمایندگی بیمه رفت وسرویسی را انتخاب کرد. نماینده بیمه آدرس ایمیل او را خواست ولی مرد جواب داد ایمیل ندارم. نماینده بیمه با تعجب پرسید شما ایمیل ندارید ولی صاحب یکی از بزرگترین امپراتوریهای توزیع مواد غذایی در آمریکا هستید. تصورش را بکنید اگر ایمیل داشتید چه می شدید؟ مرد گفت احتمالا آبدارچی شرکت مایکروسافت ...
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390ساعت 1:5 قبل از ظهر توسط aref| |

وحشت از عشق که نه ، ترسم از فاصله هاست

وحشت از غصه که نه ، ترسم از خاتمه هاست

ترس بیهوده ندارم ، صحبت از خاطره هاست

صحبت از کشتن ناخواسته عاطفه هاست

کوله باری پر از هیچ ، که بر شانه ماست

گله از دست کسی نیست ، مقصر دل دیوانه ی ماست
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم خرداد 1390ساعت 1:46 قبل از ظهر توسط aref| |

معروف است که رضا شاه هر از گاهی با لباس مبدّل و سرزده به پادگان های نظامی ميرفت تا از نزدیک اوضاع را بررسي کند؛ در یکی از این شبها که سوار بر جيپ به طرف پادگانی میرفت، در بين راه سربازی را که يواشکي جيم شده بود و بعد ازعرق خوري های فراوان، مست و پاتیل، به ...پادگان بر میگشت را سوار کرد ؛ رضا شاه با لحني شوخ و برای آنکه از او حرف بکشد، به سرباز گفت: ناکس! معلومه کمی دمی به خُمره زدی؟ سرباز با افتخار گفت: برو بالا... یعنی بیشتر رضا شاه: يه ليوان زدی؟ سرباز: برو بالا رضا شاه: یه چتول زدی؟ سرباز: برو بالا رضا شاه: يه بطر زدی؟ سرباز: بزن قدّش بعد رضا شاه میگه: حالا ميدونی من کیم؟ سرباز کمي جا میخورد و میپرسد که: نکند که گروهبانی؟ رضا شاه: برو بالا سرباز: افسری؟ رضا شاه: برو بالا سرباز: تيمسار؟ رضا شاه: برو بالا سرباز: سردار سپه؟ رضا شاه: بزن قدّش همینکه رضا شاه به او دست میدهد، لرزش دستان سرباز را احساس میکند. از او میپرسد: چیه؟ ترسیدي؟ سرباز: برو بالا رضا شاه: لرزیدی؟ سرباز: برو بالا رضا شاه: ريدي؟ سرباز: بزن قدّش
نوشته شده در دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 2:16 قبل از ظهر توسط aref| |

جرج بوش برای بازدیدبه یه مدرسه ای میره وسریه کلاس میشینه ومیگه

 هرسوالی دارین ازم بپرسین

یکی پامیشه ومیگه

اسم من رابرته من3تاسوال دارم:

چراشمااول انتخابات روباختیدامابعدبردید؟ 

چرامیخوایدبدون دلیل به عراق حمله کنید؟ 

به نظرشمابمب اتمی هیروشیمابزرگترین عمل تروریستی اخیرنبود؟ 

جرج بوش تا میادجواب بده زنگ تفریح میخوره

.

زنگ بعدیکی دیگه پامیشه ومیگه

 

اسم من جکه و5تاسوال داشتم:

چراشمااول انتخابات روباختیدامابعدبردید؟ 

چرامیخوایدبدون دلیل به عراق حمله کنید؟ 

به نظرشمابمب اتمی هیروشیمابزرگترین عمل تروریستی اخیرنبود؟ 

چرازنگ تفریح30دقیقه زودترخورد؟!

وسوال آخراینکه رابرت کجاست؟؟
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 11:26 بعد از ظهر توسط aref| |

مرد داشت در خیابان حرکت می کرد که ناگهان صدایی از پشت گفت:
- اگر یک قدم دیگه جلو بری کشته می شی ..
مرد ایستاد و در همان لجظه اجری از بالا افتاد جلوی پاش.مرد نفس راحتی کشید و با تعجب دوروبرشو نگاه کرد اما کسی رو ندید .بهر حال نجات پیدا کرده بود . به راهش ادامه داد .به محض اینکه می خواست از خیابان رد بشه باز همان صدا گفت : ....

- ایست
مرد ایستاد و در همان لحظه ماشینی با سرعت عجیبی از جلویش رد شد .بازم نجات پیدا کرد .مرد پرسید تو کی هستی و صدا جواب داد من فرشته نگهبان تو هستم . مرد فکری کرد و گفت :
-پس اون موقعی که من داشتم ازدواج می کردم تو کدوم گوری بودی؟!!!

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390ساعت 1:3 قبل از ظهر توسط aref| |

سکوتم حرف است حرفهایم حرف است
خنده
هایم حرف است کاش می دانستی
می توانم همه را

پیش تو تفسیر کنم کاش میدانستی کاش می فهمیدی کاش و صد کاش نمیترسیدی که

مبادا که
.........

دلت پیش دلم گیر کند کاش می دانستی چه غریبانه به دنبال دلم خواهی گشت در
...

زمانی که
برای دردت سینه دلسوزی نیست تازه خواهی فهمید

مثل من هرگز نیست........!

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390ساعت 0:41 قبل از ظهر توسط aref| |

افسوس مي خورم ....چرا؟چرا با رفتن تو..............بهار مي ايد ؟...امدي در سرماي زمستان... به سردي زمستان بودي..... به غم انگيزي شبهاي تنهايي..... به خشکي برف ...مي روي..... بهار مي ايد ...به نظر معامله خوبي است....اميد ان دارم بهار گلي بر چهره ات بنشاند ...چه اميد مبهمي...گردش روزگار خطا ندارد ....زمستان هيچ گاه بهار را نمي بيند... 
نوشته شده در دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390ساعت 5:5 بعد از ظهر توسط aref| |

دوستت خواهم داشت
بيشتراز باران
گرم تراز لبخند
داغ چون تابستان
دوستت خواهم داشت
شادتر خواهم شد
ناب تر، روشن تر
بارور خواهم شد
دوستم داشته باش ...
برگ را باور کن
افتابی تر شو...
باغ را از بر كن
دوستم داشته باش ..
عطر ها در راهند
دوستت دارم ها
آه
چه کوتاهند
نوشته شده در شنبه بیستم فروردین 1390ساعت 1:14 قبل از ظهر توسط aref| |

دو تا آفریقایی با یه نفر سومی وسط بیایون بودن در همین حال و هوا بودن که یدفعه آفریقایی یه چراغ جادو پیدا می کنه.

بعد غوله می یاد بیرون و به آفرقایی میگه یه آرزو کن.

آفریقایی میگه: منو سفید کن.

تا اینو میگه سومی میزنه زیر خنده آفریقایی میگه: چیه برای چی میخندی؟

سومی گفت: همینجوری.

بعد غوله به آفریقایی دومیه گفت: تو چی می خوای؟

آفریقایی گفت: منم سفید کن .

دوباره سومی میزنه زیر خنده .

آفریقایی گفت برای چی میخندی؟

سومی باز گفت: همینجوری.

نوبت سومی میشه. غوله ازش می پرسه: تو چی می خوای .

سومی میگه: این دوتا رو سیاه کن
نوشته شده در جمعه دوازدهم فروردین 1390ساعت 2:22 قبل از ظهر توسط aref| |

1- چطوری یک زرافه را در یخچال بگذاریم؟

ابتدا در یخچال را باز میکنیم. سپس زرافه را در یخچال میگذاریم و در را میبندیم.

۲-چطور یک فیل را در یخچال بگذاریم؟

(یه کم فکر کن)

نه اشتباه گفتی. اول در یخچال رو باز میکنیم زرافه رو میزاریم بیرون سپس فیل را داخل یخچال میگذاریم.

۳- چگونه فیل را داخل ماشین بگذاریم؟

فیل را از یخچال بیرون بیرون می آوریم و در ماشین میگذاریم.

۴- شیر شاه یک جلسه میزاره همه ی حیوونها رو دعوت میکنه . همه میان به جز یه نفر. اگه گفتی کیه؟

فیل. چون هنوز تو ماشینه

۵- چند نفر میخوان از یه رودخانه پر از تمساح شناکنان برند اون طرف.اونها به سلامت میرند اون طرف.اگه گفتی چرا تمساحها نخوردنشون؟

چون تمساحها رفته بودند جلسه ی شیر شاه.

۶-اگه گفتی به یه کرم سبز که سنگ میخوره چی میگن؟

کرم سبز سنگ خوار

۷-یه نفر تو سرش یه چیز سبز میبینه که سنگ می خوره شبیه کرم هم بوده. اگه گفتی چی بوده؟

نه کرم سبز سنگ خوار نبوده چون کرم سبز سنگ خوار رفته جلسه شیر شاه.اون مرد خیالاتی شده.

۸-جلسه شیر شاه تموم شد. ولی همه حیوونها یه جا جمع شدند میدونی چه اتفاقی افتاده؟

فیله که سوار ماشین شده بود تصادف کرد و مرد. حیوونها براش ختم گرفتند
نوشته شده در چهارشنبه دهم فروردین 1390ساعت 2:28 قبل از ظهر توسط aref| |

یه روز یه خانوم حاجی بازاری خونه ش رو مرتب کرده بود و دیگه می خواست بره حمام که ترگل ورگل بشه برای حاج آقاش. تازه لباس هاش رو در آورده بود و می خواست آب بریزه رو سرش که شنید زنگ در خونه رو می زنند. تند و سریع لباسش رو می پوشه و میره دم در و می بینه که حاجی براش توسط یکی از شاگردهاش میوه فرستاده بوده.
دوباره میره تو حمام و روز از نو روزی از نو که می بینه باز زنگ در رو زدند. باز لباس می پوشه میره دم در و می بینه اینبار پستچی اومده و نامه آورده. بار سوم که می ره تو حمام، دستش رو که روی دوش می ذاره ، باز صدای زنگ در رو می شنوه. از پنجره ی حمام نگاه می کنه و می بینه حسن آقا کوره ست.
بنابراین با خیال راحت همون جور لخت میره پشت در و در رو برای حسن آقا باز می کنه.حاج خانوم هم خیالش راحت بوده که حسن آقا کوره، در رو باز می کنه که بیاد تو چون از راه دور اومده بوده و از آشناهای قدیمی حاج آقا و حاج خانوم بوده. درضمن حاج خانوم می بینه که حسن آقا با یه بسته شیرینی اومده بنده خدا. تعارفش میکنه و راه میافته جلو و از پله ها میره بالا و حسن آقا هم به دنبالش. همون طور لخت و عریون میشینه رو کاناپه و حسن آقا هم روبروش. میگه: خب خوش اومدی حسن آقا. صفا آوردی! این طرفا؟

حسن آقا سرخ و سفید میشه و جواب میده: والله حاج خانوم عرض کنم خدمتتون که چشمام رو تازه عمل کردم و اینم شیرینیشه که آوردم خدمتتون
نوشته شده در یکشنبه هفتم فروردین 1390ساعت 7:7 بعد از ظهر توسط aref| |

یا مقلب القلوب و الابصار یا مدبر اللیل و النهار یا محول الحول و الاحوال حول حالنا الا احسن الحال


عید همه مبارک...مخصوصا موشیه خودم


ببخشید گلم نشد امسال پیشت باشم سیزدهم برمیگردم پیشت...


نشنوم بهونه گیری کردیا....

نبینم مامنیو اذیت کردیا...

قول دادی وقتی نیستم گریه نکی...اگه بکنی دلم میشکنه ها...قربونه شکلت بشم...عاشقتم موشی جونم...

نوشته شده در دوشنبه یکم فروردین 1390ساعت 2:54 قبل از ظهر توسط aref| |

استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به يك چالش ذهنی کشاند.

آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"

استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"

شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"

استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر صفات ماست , خدا نیز شیطان است"

شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.

شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"

استاد پاسخ داد: "البته"

شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "

شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.

مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد." شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"

شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکي هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."

در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا، شیطان وجود دارد؟"

زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."

و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکي که در نبود نور می آید.


نام مرد جوان يا آن شاگرد تيز هوش آلبرت انیشتن بود

نوشته شده در شنبه هفتم اسفند 1389ساعت 3:43 بعد از ظهر توسط aref| |

چندی پیش جوکی به زبانه انگلیسی در دنیای نت زاده شد ! که نکات ارزشمندی را در خصوص سیاست های رسانه های امریکا در بر داشت.

 ترجمه فارسی جوک به شکله زیر است:

مردی دارد در پارک مرکزی شهر نیویورک قدم میزند که ناگهان میبیند سگی به دختر بچه ای حمله کرده.مرد به طرفه انها میدود و با سگ درگیر میشود,سرانجام سگ را میکشد و زندگی دختربچه ای را نجات میدهد.

 پلیسی که صحنه را دیده بود به سمت انها میاید و می گوید :

 "تو یک قهرمانی"

 فردا در روزنامه ها مینویسند :

 یک نیویورکی شجاع جان دختر بچه ای را نجات داد...

 اما آن مرد میگوید: من نیویورکی نیستم

 پس روزنامه های صبح مینویسند:

 امریکایی شجاع جان دختر بچه ای را نجات داد...

 آن مرد دوباره میگوید: من امریکایی نیستم

 از او میپرسند :خب پس تو کجایی هستی؟

 "من ایرانی هستم"

 فردای آن روز روزنامه ها این طور مینویسند:

 یک تند روی مسلمان سگ بی گناه امریکایی را کشت!!!

نوشته شده در جمعه ششم اسفند 1389ساعت 11:7 قبل از ظهر توسط aref| |

جشن سپندارمزگان

والنتاین (۲۶ بهمن) یا سپندار مذگان (۲۹ بهمن) چند سالی است نزدیک ۲۶ بهمن ماه (۱۴ فوریه) که می شود هیاهو و هیجان را در خیابان ها می بینیم. مغازه های کالاهای فانتزی شلوغ می شود. همه جا نام Valentine به گوش می خورد. از هر بچه ای که درباره والنتاین پرسش کنی می داند که "در سده سوم میلادی که برابر با آغاز شاهنشاهی ساسانی در ایران، در روم باستان فرمانروایی بوده است بنام کلودیوس دوم. کلودیوس باورهای شگفتی داشته است، برای نمونه سربازی خوب خواهد جنگید که زن نگرفته باشد.

از این رو زناشویی را برای سربازان امپراتوری روم بازداشته می کند.کلودیوس به اندازه ای سنگدل وفرمانش به اندازه ای بی چون و چرا بود که هیچ کس یارای یاری به زناشویی سربازان را نداشت.ولی کشیشی به نام والنتیوس(والنتاین)،پنهانی عقد سربازان رومی را با دختران دلخواهشان جاری می کرد.کلودیوس دوم از این رخداد آگاه می شود و دستور می دهد که والنتاین را به زندان بیندازند. والنتاین در زندان دلداده دختر زندانبان می شود.

سرانجام کشیش به جرم جاری کردن عقد دلدادگان، با دلی عاشق به دار آویخته می شود...بنابراین او را به نام فدایی وشهید راه عشق می دانند و از آن زمان نمادی می شود برای عشق!" ولی کمتر کسی است که بداند در ایران باستان، نه چون رومیان از سه سده پس از زادروز، که از بیست سده پیش از زادروز، روزی به نام روز عشق بوده است!شنیدنی است بدانید که این روز در سالنمای کنونی ایرانی برابر است با ۲۹ بهمن، یا تنها ۳ روز پس از والنتاین فرنگی! این روز "سپندار مذگان" یا "اسفندار مذگان" نام داشته است.

فلسفه بزرگداشت این روز با نام "روز عشق" به این گونه بوده است که در ایران باستان هر ماه را سی روز می شمردند و افزون بر اینکه ماه ها نام داشتند، هریک از روزهای ماه نیز یک نام داشتند.

برای نمونه روز نخست "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن ( تندرستی، اندیشه) که نخستین صفت خداوند است، روز سوم اردیبهشت "بهترین راستی و پاکی" که باز ویژه خداوند است، روز چهارم شهریور "شاهی و فرمانروایی آرمانی" که ویژه خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندار مذ فرنام ملی زمین است، یعنی گستراننده، مقدس، فروتن. زمین نماد عشق است چون با فروتنی، فروتنی و گذشت به همه عشق می ورزد. زشت و زیبا را به یک چشم می نگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان می دهد. از این روی در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را نماد عشق می پنداشتند. در هر ماه، یک بار، نام روز و ماه یکی می شده است که در همان روز که نامش با نام ماه همزمان می شد، جشنی برپا می داشتند به فراخور نام آن روز و ماه. برای نمونه شانزدهمین روز هر ماه مهر نام داشت و که در ماه مهر، "مهرگان" فرنام می گرفت. همین طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ یا اسفندار مذ نام داشت که در ماه دوازدهم سال که آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشنی با همین نام می گرفتند.سپندار مذگان جشن زمین و گرامیداشت عشق است که هر دو در کنار هم می نشینند.

در این روز زنان به شوهران خود با مهر ارمغان می دادند. مردان نیز زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده، به آنها ارمغان داده و از آنها فرمانبرداری می کردند. برخی نیز روز مادر و زن را به نشانه زایش و مهربانی زمین در این روز می دانند.مردم ایران از آن میان مردم هایی است که زندگی اش با جشن و شادمانی پیوند فراوانی داشته است، به فراخور های گوناگون جشن می گرفتند و با سرور و شادمانی روزگار می گذرانده اند. این جشن ها نشان دهنده فرهنگ، روش زندگی، خوی، فلسفه زندگی و رویهمرفته جهان بینی ایرانیان باستان است. از آنجایی که ما با فرهنگ باستانی خود ناآشناییم شکوه و زیبایی این فرهنگ با ما بیگانه شده است. شاید هنوز دیر نشده باشد که روز عشق را از ۲۶ بهمن (Valentine) به ۲۹ بهمن (سپندار مذگان ایرانیان باستان) برگردانیم... چرا سپندار مذگان در روز پنجم اسفندماه نیست؟ زیرا در گذشته ایرانیان ۱۲ ماه ۳۰ روزه داشتند و ۵ روز را نیز افزودن بر آن ۱۲ ماه در سالشمار خود داشته اند. بنابراین روز پنجم اسفند(سپندار مذگان)، با روز ۳۳۵ از سال یا ۲۹ بهمن در سالشمار کنونی ایرانیان برابر است.

● سپندارمذگان

روز پنجم هر ماه موسوم است به " سپنته آرمئیتی" که چهارمین امشاسپند در دین زرتشت است، که در پهلوی "سپندازمذ" گفته شده که به معنی فروتنی است.

سپندارمذ، روز پنجم هرماه و ماه دوازدهم سال است. پس درسپندارمذ روز ماه سپندارمذ جشنی بوده .(پنجم اسفند)

از طرفی چون این امشاسپند سومین امشاسپند بانو ست و به دلیل مقام بزرگی که زن در کیش مهر دارد این روز به نام و مخصوص زنان بوده.

جشنی که در این روز برگذار می شده به " سپندارمزگان" معروف است. نامهای دیگر آن "مردگیران" ، مژدگیران" می باشد.

ابوریحان بیرونی می نویسد : "اسفندارمذ ایزد موکل بر زمین و ایزد حامی و نگهبان زنان پارسا و درستکار است. به همین مناسبت این روز عید زنان به شمار می رود." و در زمان ابوریحان این رسم وجود داشته.

در این روز مردان به جهت گرامی داشت مقام زن در کردگار به آنها هدیه می دادند. این جشن تنها بخشش هدایا نبوده بلکه در این روزها زنان فرمانروایی می کردند و مردان از آنها اطاعت می کردند.

به این دلیل به این روز مردگیران می گفتند که در این جشن زنها می توانستند با آزادی و اختیار خویش مرد زندگی خود را انتخاب کنند.

سپندارمذ : در اوستا "سپند آرمیتی" و در پهلوی "سپندارمت" یا " سپندارمد" و در فارسی "سپندارمذ" یا "اسفند" مرکب است از دو جزء "سپند" به معنی " ورجاوند" و "آرمیتی" که معنی اندیشه و فداکاری و بردباری و سازگاری و فروتنی می دهد. در پهلوی معنی این ترکیب را "خرد کامل" نوشته اند.

در گاهان ، غالبا جزء دوم آن (آرمیتی) به تنهایی آمده و یکی از فروزه های "مزدا اهوره" است. اما در اوستای نو ، سپندارمذ نام یکی از امشاسپندان است که در گروه سه گانه امشاسپند بانوان – سپندار مذ ، خرداد و امرداد – جای دارند و از نمادهای مادر خدایی اهوره مزدا به شمار می رود.

این امشاسپند بانو در جهان مینوی نماد دوستداری و بردباری و فروتنی اهوره مزدا و در جهان استومند ، نگهبان زمین و پاکی و باروری و سرسبزی آن است. او دختر اهوره مزدا است و ایزد بانوان آبان (اردویسور اناهیتا)و دین و اشی از یاران و همکاران او هستند و "ترومیتی" – دیو ناخشنودی و خیره سری و یکی از بزرگان دیوان دشمن اوست .

در گاهان از "سپند آرمیتی" چون پرورش دهنده آفریدگان یاد می شود و از طریق اوست که مردم برکت میابند. مزدا اهوره او را آفریده است تا رمه ها را مرغزارهای سرسبز ببخشد. در اوستای نو ، او دارنده ده هزار داروی درمان بخش است . و نام او معمولا مترادف با زمین آمده است.

دکتر بهار می نویسد :

" در وندیداد آمده که بعضی آن را با زمین یکی دانسته اند. مولتن براین بر این گمان است که این نام در اصل "آراماتا" بوده است به معنی "مادر زمین".

واژه "ساندارامت" در ارمنی (به معنی اندرون زمین) صورتی از "سپندارمذ" است. پنجمین روز ماه و دوازدهمین ماه سال به نام این امشاسپند بانو است که در فارسی اسفند گفته می شود.گل بیدمشک را نیز ویژه او دانسته اند

اکثر فرهنگ های دیرین دنیا ، یه روز در سال برای جشن ابراز عشق و علاقه دارن . ما ایرانی ها هم در فرهنگ زرتشتی ماه مهر رو داریم که مظهر مهربانی ایرانیان و ماه ابراز عشق هست که تو اون ماه روز هایی برای ابراز علاقه به اشخاص مختلف و مراسم متعدد جشن های مهربانی هست. تا حدی که مهربانی جزو عبادت های زرتشتیان یا اجداد ما بوده . تو فرهنگ زرتشتی یه روز دیگه هم هست که این روز "سپندارمزگان" یا "اسفندارمزگان" نام داشته . فلسفه بزرگداشتن این روز به عنوان "روز عشق" به این صورت بوده که در ایران باستان هر ماه رو سی روز حساب می کردند و علاوه بر اینکه ماه ها اسم داشتند، هریک از روزهای ماه نیز یک نام داشتند. بعنوان مثال روز اول "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، اندیشه) که نخستین صفت خداوند است، روز سوم اردیبهشت یعنی "بهترین راستی و پاکی" که باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهریور یعنی "شاهی و فرمانروایی آرمانی" که خاص خداوند است و روز پنجم "سپندار مز" بوده است. سپندار مز لقب ملی زمینه. یعنی گستراننده، مقدس، فروتن. زمین نماد عشقه چون با فروتنی، تواضع و گذشت به همه عشق می ورزه. زشت و زیبا رو به یک چشم می نگره و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان می ده.

به همین دلیل در فرهنگ باستان اسپندار مزگان رو بعنوان نماد عشق می پنداشتند. در هر ماه، یک بار، نام روز و ماه یکی می شده که در همان روز که نامش با نام ماه مقارن می شد، جشنی ترتیب می دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمین روز هر ماه مهر نام داشت و که در ماه مهر، "مهرگان" لقب می گرفت. همین طور روز پنجم هر ماه سپندار مز یا اسفندار مز نام داشت که در ماه دوازدهم سال که آن هم اسفندار مز نام داشت، جشنی با همین عنوان می گرفتند. یعنی پنجم اسفند روز جشن عشاق یا جشن سپندار مزگان هست.

سپندار مزگان جشن زمین و گرامی داشت عشقه که هر دو در کنار هم معنا پیدا می کردند. در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه می دادند. مردان نیز زنان و دختران رو بر تخت شاهی می نشوندند ، به اونها هدیه می دادند و ازشون اطاعت می کردند.

www.shafighi.com
مقالات ارسالی به آفتاب
نوشته شده در چهارشنبه بیستم بهمن 1389ساعت 7:1 بعد از ظهر توسط aref| |

گاهی
سعی می کنی
نفس عمیق بکشی
اما
این دلتنگی نمی گذارد
گاهی هر متنی که می بینی
تو را یاد دلتنگی اَت می اندازد
گاهی هر نگاهی تو راه یاد دلتنگی اَت می اندازد
گاهی حتی می خندی
خنده هایت هم تو را یاد دلتنگی اَت می اندازند
خنده اَت گریه می شود
اَشکَت آه می شود
دلت تنگ تر می شود
نفس کشیدن سخت تر می شود
بُغضَت بزرگ تر می شود
نمی توانی آن را بیرون دهی
و این بُغض هی بزرگتر و بزرگتر می شود

نوشته شده در شنبه شانزدهم بهمن 1389ساعت 10:54 بعد از ظهر توسط aref| |

جلسه محاکمه عشق بود
و قاضی عقل
و عشق محکوم به تبعید به دورترین نقطه مغز شده بود
یعنی فراموشی
قلب تقاضای عفو عشق را داشت
ولی همه اعضا با او مخالف بودند
قلب شروع کرد به طرفداری از عشق*آهای چشم مگر تو نبودی که هر روز آرزوی دیدن او را داشتی*
*ای گوش مگر تو نبودی که در آرزوی شنیدن صدایش بودی*
*یا تو ای لب مگر تو نبودی که در آتش بوسه زدن به او می سوختی*
 دستها،پاها و ... با شما هستم حالا چی شده این چنین با او مخالفید
همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترک کردند
تنها عقل و قلب در جلسه ماندند
عقل گفت: دیدی قلب همه از عشق بی زارند
ولی من متحیرم با وجودی که عشق بیشتر از همه تو را آزرده
چرا هنوز از او حمایت می کنی
قلب نالید : که من بدون وجود عشق دیگر قلب نخواهم بود
و تنها تکه گوشتی هستم که هر ثانیه کارثانیه قبل را تکرار می کنم
و فقط با عشق می توانم یک قلب واقعی با شم
پس من همیشه از او حمایت خواهم کرد حتی اگر نابود شوم

نوشته شده در جمعه یکم بهمن 1389ساعت 1:0 بعد از ظهر توسط aref| |

از آنجا كه امر ازدواج یكی از مهمترین اصول اجتماعی و همچنین تشكیل خانواده یكی از مهمترین و بنیادین ترین ساختارهای اجتماعی می باشد و همانطور كه می دانید حضور یك پسر مجرد ‌در میان جمعی ، برای آن جمع موجبات معصیت را فراهم می دارد ، لذا اینجانب كه همیشه حسن نیت و صداقتم را همه دیده اند و نیازی به اثبات نیست قصد امر خیری كردم ، اگر خدا بخواهد ما هم به پلی می رسیم ...!
رشد قارچی آمار طلاق و رشد منفی ازدواج در جامعه ما ، همچنین عدم تناسب تعداد دختران نسبت به پسران ( یعنی به ازای هر پسر پنج دختر ) بنده از جان گذشتگی می كنم ، تن به ازدواج می دهم !

در همین راستا ، از تمامی علاقه مندان به وصلت و واجدین شرایط دعوت به عمل می آید مشخصات خود را تا پایان وقت اداری امروز به همین پست ارسال نمایند تا ۳۰ سال دیگه كه من پول دار شدم عقد بگیریم.
مهم : محدودیت سنی: فقط 19 تا 20 سال( برای حفظ جمع محوری عزیزانی كه سنشون بالاتر هستش می تونن به عنوان خواهر در كنار ما و پا در ركاب ما باشن ... دموكراسی فامیل پروری ...!


الف )مشخصات ظاهری


-*-
قد 165-170
-*- وزن 50-60 بیشتر نباشه هاااا مرضیه حجوانی كوپولوف كه نمی خوام! زن قلیونی می خوام ...!
-*- اندام برزیلی
-*- چهره متناسب و دوست داشتنی و بدون اخم
-*- تیپ تینیجر( آقا خودمم نمیدونم چی میشه ... فك كنم میشه نازك و خردسال حالا مد شده ما هم از همونا می خوایم دیگه ، مگه ما آدم نیستیم )
-*- لباسش حتما مارك دار باشه ...! ( مدل های بازار شوش پذیرفته نمی شود ! )
-*- تمایل به عطر های زنانه ( خوشم نمیاد مردونه بزنه ، یعنی چی ، فردا پشت سرم حرف در میارن ! )
-*- حتما دامن پوش باشه اونم بلند ( آخه شلوار برا مرده ، دامن برا زن .... خوشت میاد مردا رژ لب بزنن ؟)
-*- رنگ پوست یا برنزه یا سفید، وسط نداره بگی من سبزه ام ! نه التماس نكن ! نه دیگه آبجی میگم راه نداره ، اسرار نكن دیگه ... سبزه هم با برنزه فرق داره منو اینجا سیاه نكن ... از پشت كوه اومده باشم از پشت سلسله جبال آلپ كه نیومدم ... من از تو بهتر مارك لوازم آریشو بلدم ... برو خودتو سیاه كن
-*- رنگ چشم ترجیحا رنگین ( آبی باشه بهتره ... طلایی هم با تبصره پذیرفته میشه ! )
-*- ابدا ، تاكید میكنم ابدا عینكی نباشه ! ( لنز هم همون عینكه ها... )
-*- دماغ عملی نباشه ، حوصله ندارم فردای عروسی دنبال صاف كاری و لیفتراك دماغ راه بیفتم !
-*- مادرش نباید چاق باشه ( این خیلی مربوط میشه چون این دسته گل به همسایه نكشیده كه ... علم ژنتیك ثابت كرده به مادرش میكشه ... پس اگه مادرش پا به سن گذاشته چاق شده ، یعنی اینم پا به سن بگذاره چاق میشه ... منم یه مرد حساس ... پس فردا این چاق میشه من منحرف میشم ! جامعه ما هم كه پر شده از گرگ های انسان نما ... شوهر داری به خدا سخته ، بهد كه سرش هوو میارم طلب كار هم میشه ! )
-*- استخون درشت حتما ( پس فردا پسرمونم میكشه به این دیگه )
-*- مو حتما بلند ، اكیدا عرض میكنم بلند ( زن باید موش بلند باشه ، یعنی چی جدیدا مد شده .... مردا زن شدن موهاشونو می اندازن گل شونشون عقب پیش پیشی میبندن ، زنا كوتاه میكنن آدم میترسه خونه راهشون بده ... فكر میكنی سرباز فراریه )
-*- رقص عالی ( جینگیل جوات نباشه ، شب به شب قراره با من برقصه ... در ضمن من رقص بلد نیستم باید بهم یاد بده ... از این خارجكی ها هم باید بلد باشه ...!
-*- حتما رنگ روشن بپوشه - صبح تا شب عزادار نباشه همش سیاه ، سیاه ، سیاه . این بند هم تبصره داره و فقط در موارد خاص می تونه تیره بپوشه ! (تبصره ها بعد از ازدواج و در گوشی گفته می شود ...! )
-*- ابروهاش پر باشه كه بعد از یه مدت بتونه مدلشو عوض كنه ، حوصلمون سر نره
-*- رویش موهاش كم باشه ( من پول ندارم هر روز بدم آرایشگاه )
-*- صداش نرم باشه ، چیطوری بگم ... ناز داشته باشه ... خشونت نداشته باشه ... بابا آدم میخواد تلفنی حرف بزنه سكته نكنه !
-*- پیشونیش بلند باشه و انگشتای پاش قشنگ باشه كه پس فردا تابستون صندل پوشید آدم یاد پاهای بابالنگ دراز نیوفته ...!

ب) مشخصات مالی

-*- تك دختر باشه ( حالا داشتم خواهر داشته باشه برادر نداشته باشه كه پس فردا میراث خور بشه)
-*- ترجیحا پدرش بالا 65 باشه - یا سیگاری باشه یا سابقه سكته قلبی ، مغزی یا سرطان داشته باشه
-*- سرمایشون حتما زیاد باشه ، قراره برم توی كار اونا ...!
-*- باباش یا تویوتا كمری داشته باشه یا پرادو یا بی ان و ، ماكسیما هم بود عیب نداره ... دیگه هیچی هیچی یه زانتیایی ، مزدایی چیزی داشته باشه پس فردا ماشین عروس آبرو ریزی نشه
-*- موبایل 0912 ، گوشی حتما نوكیا
-*- خودش حتما شاغل باشه ( بابا این حرفای سنتی رو كنار بزارید ... تو هزاره سوم زن و مرد باید دوشادوش هم كار كنن)
-*- مهریه ۱۴ عدد گل نبات به همراه یه جعبه شیرینی كشمشی
-*- جهیزیه درست حسابی بیاره شامل : مبل نشیمن ، مبل پذیرایی ، مبل نهار خوری ، مبل آشپزخونه ، سرویس آشپزخونه ، ست شده تفال یا مولینكس ، سرویس چاقو و قاشق چنگال زورینگر ، یخچال حتما ساید بای ساید ازینا كه یخ تیلینگ تیلینك میده بیرون، رنگشم استیل باشه سفید خز شد رف پی كارش ... سورخكن ، تستر ، ساندویچ میكر ... وسائل برقی آشپزخونه هم یا مولینكس یا سامسونگ یا دوو ... ( ورنداری چرخ گوشت و آبمیوه گیری پارس خزر بیاریا كه همرو می ریزم بیرون ...! ) ، جارو برقی و لوازم صوتی و تصویری كامل ، سینما خانوادگی با این تلوزیونای فلت سامسونگ یا سونی كه مثل خیلی خوشكله ، لباسشویی كنوود ، اجاق گاز خارجی ، اگه می خوای ایرانی بیاری فقط پادیسان یا سینجر و ... اطلاعات تكمیلی بعدا به اطلاع متقاضیان گرامی می رسد !
-*- عروسی هم نمی گیریم ، من به خاطر عشق میگم ! الان دیگه این تشریفات و تجملات كه مایه بقای زندگی نیست .... میریم یه سفر با هم مشهد بر میگردیم میریم سر خونه زندگیمون مثل دوتا گنجیشك عاشق ، كیش و دوبی و تركیه و آنتالیا هم مال این بچه قرتیاس ... اینا آخه خوب نیست مشهد تبركه ، نیت مقدسه ، من به خاطر این میگم ...!


ج) مشخصات تحصیلی


خواسته های من دیگه تموم شد ، حتما خودتون می بینید كه این درخواست ها برای یه زندگی ساده ، چیز نیازی نیست ... !
-*- حتما یا كنكوری باشه یا دانشجو
-*- دانشجوهای محترم دانشگاه آزاد در صورتی كه تعهد كتبی ازخانوادشون داشته باشن كه شهریه دانشگاهشون تا قرون آخر پای اوناس ، می تونن ثبت نام كنن !
-*- دانشجوهای عزیز دانشگاه سراسری هم باید تعهد داشته باشن كه مخارج جانبی پرداخت میشه ( می خوام زن بگیرم ، صلواتی بورس تحصیلی نمیدم كه ...! )
-*- ترجیحا دانشجوی مهندسی صنایع یا معماری یا رشته های مشابه فنی كه پولساز باشه ... میخوام چیكار بره چیزای دیگه بخونه از پس فردا بیاد ور دلم بشینه !

نوشته شده در سه شنبه ششم مهر 1389ساعت 1:11 قبل از ظهر توسط aref| |

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد .

به اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:”متشکرم".

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .
تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از ۲ ساعت دیدن فیلم و خوردن ۳ بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :”متشکرم " .
روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت :”قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد" .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه “خواهر و برادر” . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :”متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم " .
یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال … قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با وقار خاص و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم.
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .
نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که “بله” رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت ” تو اومدی ؟ متشکرم"
سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه،دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود:
"
تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما …. من خجالتی ام … نمی‌دونم … همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ….
ای کاش این کار رو کرده بودم ……………..”ا

 

http://faslidarhasrat.blogfa.com/

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 1:1 قبل از ظهر توسط aref| |

شما ها هم کامنت هاتون نمیاد؟؟؟؟؟؟؟:((
نوشته شده در یکشنبه سوم مرداد 1389ساعت 1:14 قبل از ظهر توسط aref| |

خيلي حسّاس ، سريع الانتقال ، رويايي ، عاشق خانه و خانواده ، منزوي ، عاشق مهتاب ، عاشق فرزند ، علاقه مند به كشاورزي ، گاهي آرام و گاهي طوفاني ، خجالتي ، بسيار با سليقه و شيك پوش ، پشتيبان اقوام ، داراي قويترين احساسات ، بهترين آشپز ، علاقه زياد به گل ،  داراي حس پدرانه يا مادرانه ، با وفا ، رفيق باز ، صرفه جو و اقتصادي ، محتاج به كمك ديگران ، پر محبّت ، مطيع همسر ، تا حدودي خسيس ، متنفّر از انتقاد ، با هوش ، اهل قهر و آشتي ، در آشتي پيشقدم نمي شود ، همسري با وفا ، غمگين در روزهاي ابري ، گاهي خوب و گاهي بد ، خيالاتي ، عاشق عتيقه و اشياء كهنه ، اهل تدارك و آذوقه ، ماديّگرا و پول پرست ، رك گو ، خودخواه ومغرور ، تا حدودي سطحي نگر ، صبور و آرام ، حافظ اسرار ، علاقه زياد به مادر ، عاشق تعريف و تمجيد ، مهمان نواز عالي . خيلي ظريف ، شكيبا ، صميمي ، محافظه كار ، اهل ريسك نيست ، ميهن پرست ، انتقامجو ، وسواسي ، رئوف و مهربان .  اینا یعنی چی؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در شنبه دوم مرداد 1389ساعت 2:50 قبل از ظهر توسط aref| |

اه


باید چیکار کنم؟


شد ۲ روز ...


اولین باره که بیشتر  از ۲۴ ساعت با هم حرف نزدیم....


حالا میفهمم عشق چی....یعنی میدونستما...


ولی تاحالا اینقد بدونه اونو بی خبر ازش نبودم...


خدا دارم میمیرم...میفهمی؟؟؟؟


تاحالا شده بری مسافرت ولی چیزی ازش نفهمی بخاطره اینکه تمامه دقایق رو بهش فکر کنی ولی هیچجوری نتونی ازش خبر بگیری...

نمتونه حالشو بپرسی...مهم تر از همه اینکه نتونی صداشو بشنوی...از اون مهم تر ۲۰ روز هم ندیده

باشیش....


‎ اگه عاشق باشید چطوری همه اینارو تحمل میکنید؟؟؟


میترسم تو این زمونه که دخترا اینطورین شاید تا الان کسه دیگه ای برای خودش پیدا کرده باشه..... 


نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389ساعت 1:26 قبل از ظهر توسط aref| |

دوستيها!!! بعضی دوستيها مثله قصه نوحه (بعضيا از ترس طوفان ميان پيشت).

بعضی دوستيها مثله قصه ی ابراهيمه (بايد همه چيزتو قربانی کنی).

بعضی دوستيها مثله قصه مسيحه (آخرش به صليب ميکشنت).

اما بيشتره دوستيها مثله قضيه موساست (يه کم که دور ميشی يه گوساله جاتو ميگيره)...mitaSam!!

نوشته شده در جمعه هجدهم تیر 1389ساعت 3:21 بعد از ظهر توسط aref| |

چقدر جدایی سخته...
داره طاقتم تموم میشه...
آخه این جدایی دیگه  چی بود وسط عشق قشنگمون...
میترسم وقتی برگشتم تو نباشی...
همین الانشم وقتی زنگ میزانی جوری حرف میزانی که میخای منو از سرت باز کنی...
آخه چرا؟؟؟
دارم عذاب میکشم...
کاش میفهمیدی دوری از تو خود به خود این سفرو بهم کوفت میکنه و تو دیگه باهام  اینطوری حرف نمیزدی....
آخه اینطوری حرف زدنت زندگیو بهم کوفت میکنه....

کاش هیچوقت به این سفر اجباری نمیرفتم...

چون تو نمیفهمی مجبور بودم ۲۰ روز ازت جدا باشم...
و این ۲۰ روز ممکنه تورو از من بگیره....

من دارم اینو حس میکنم...

تو چطور؟؟؟

بای گلم...

نوشته شده در جمعه هجدهم تیر 1389ساعت 2:56 بعد از ظهر توسط aref| |

Design By : Night Melody