I Love My Eyes When U Look Into Them
I Love My Name When U Say It
I Love My Heart When U Love It
I Love Life When U Are In It
...
....گاهی اشک ، گاهی انتظار....
يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بي سر و پايي نکنيم... يادمان باشد اگر اين دلمان بي کس ماند طلب مهر ز هر چشم خماري نکنيم... يادمان باشد که دگر ليلي و مجنوني نيست به چه قيمت دلمان بهر کسي چاک کنيم... يادمان باشد که در اين بحر دو رنگي و ريا دگر حتي طلب آب ز دريا نکنيم... يادمان باشد اگر از پس هر شب روزيست دگر آن روز پي قلب سياهي نرويم... يادمان باشد اگر شمعي و پروانه به يکجا ديديم طلب سوختن بال و پر کس نکنيم... اگه گفتید چیه؟؟؟ نظر بذارید.... موشی:اره خدارو شکر خدارو شکر اره خدارو شکر چون بهت نزدیکتر شدم چون بیشتر به فکرتم چون بیشتر بهت نیاز دارم موشی عـــــــــــــــــــــــــــــــــاشــــــــــــقــــــــــــــــتـــــــــــــــــــــــمـــــــــــــــــــــــــــــــــا..... باور کن... راستی:تو که حالمو نمیپرسی ولی این روزا بهترین روزهام بود... خیلی وقت بود که بهش دلبسته بود خیلی دوسش داشت وقتی میخوابید اونو بغلش میکرد میاوردش پیش خودش نازش میکرد بوسش میکرد تا اونم لالا کنه وقتی بیدار میشد دنبالش میگشت وقتی پیداش میکرد لبخند میزد ..دوباره بغلش میکرد ... صورتش رو به صورتش میکشید نازش میکردو با هم بازی میکردن تا بعد از چند دقیقه با هم از تخت بیا پایین برن بازی کنن وقتی بازی میکرد اونم کنارش بود همش با هم بودن...پسرک خیلی کوچیک بود و دوس داشتنی ..عروسک هم صورت زیبایی داشت و لباسی داشت با گوله های کوچک رنگی رنگی و چشمهای درشت مشکی... پسرک هر چند وقت یکبار با گوله های رنگی لباس دخترک بازی میکرد و چشمهایش را میبوسید .. یکروز یاد گرفته بود انها را در دهانش کند ... و بعضی از ان گوله ها را با دندانهای تازه در اوردش کنده بود... و چشمهای عروسک رو نیز دندان میگرفت..... اون عاشق چشماش بود..... مادرش که این گوله های کنده رو دید.... ترسید... مبادا این گوله ها یا چشم عروسک در گلوی پسرک برود خیلی خطرناکست ........... چند بار سعی کرد حواس پسرک را پرت کند که عروسک را رها کند تا انرا قایم کند... اما اون همه جا عروسک را با خودش میبرد و باهاش حرف میزدوخوش بود... چاره ای نبود... براش چند تا از عروسکای خوشگل و ناز دیگه اورد اونا هم باقشنگتر و نو تر بودن هم امن تر ... پسرک نگاهی به اونا انداخت یه کم باهاشون بازی کرد .. اما نی نی خودشو بیشتر دوس داشت نینی شو برداشت رفت تا بازی کنه... ... ... مادر تو یه فرصت کوتاه عروسکو برداشت و برد تو یه جعبه قشنگ کنار چند تا عروسک خوب توی گنجه گذاشت.. به عروسکه گفت اینجا کنار عروسکای دیگه هستی اونا دوست دارن اینجا قشنگ میمونی لباسات خراب نمیشه چشاتم خراب نمیشه اینجا خیلی برات بهتره نو و تمیز میمونی و همه دوست دارن اگه پیش پسرک باشی و یکی از این منگوله ها تو گلوی پسرک بمونه.. دیگه هیشکی ترو نمیبخشه!!! ...................... پسرک همه جا دنبال عروسک گشت و گریه کرد خیلی گریه میکرد و نینی نینی میکرد.. مادر بهش چند تا عروسک خوشگل و تمیز داد اما اون نینی خودشو میخواست... و گریه میکرد... خیلی گریه کرد تا خوابش برد... و روزها دنبالش میگشت.... .... مادر با خودش میگه چند سال دیگه که بزرگتر بشه نینیشو بهش میدم و میگم که این براش خطرناک بوده... اما نمیدونه چند سال دیگه.. پسرک یه غم بزرگ تو زندگیش داره که هیچوقت اروم نمیشه و نمیدونه اون غم از کجا اومده و برای چی بوده .. فقط خیلی غمگینه... و اون عروسکه هم لباسای قشنگش دیگه پوسیده و چشماش هم هیچ قشنگی ای دیگه نداره!!! هرجا باشم دوست دارم از اینجا ازت میخوام رابطتو باهام حفظ کنی... چون ۱ روز به دست میارمتو و .... ۱ روزی که لایقت باشم.... فقط امیدوارم دیر نباشه... اگه تو بخوای و فقط ۱ اشاره کنی... جونمو برات میدم... از اینجا بهت میگم عـــــــــــــــــــــــــــاشــــــــــــــــــــــــــقــــــــتـــــــــــــــم ... هر وقت که باهات حرف میزنم(منظورم از حرف زدنو که میدونی) اشکام رو صورتم رژه میرن... چون ..... بیخیالش.................................................................................................................
مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ سالهاش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس میکرد فریاد زد: پدر نگاه کن درختها حرکت میکنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را میشنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار میکرد، متعجب شده بودند.ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت میکنند. زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه میکردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید.او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران میبارد، آب روی من چکید. زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمیکنید؟ مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر میگردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی میتواند ببیند رفتي گفتي خاطراتت جاي من واست مي مونه كاشكي مي موندي و ميديدي دلم از دوريت مي خونه كاش انقد دوست نداشتم كه بگم بي تو نميشه كاش دلت سنگي نبود و دل من مثل يه شيشه خانوم دختر بهار میشه بگی کی هستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دیشب پیش تو آمده بودم با چشمهای گریان تا بگویم دوست دارم تابگویم کودکم تا بگویم عاشقم تا بگویم مشکلم ولی چرا چرا جوابی ندادی میدانم دوستم داری می نشینم پشت درت رخ نهم بر خاک درت تا خاک شوم در گذرت تا که آرام نشینم در قدمت سوختم باران بزن شايد تو خاموشم کني شايد امشب سوزش اين زخم ها را کم کني آه باران من سراپاي وجودم آتش است پس بزن باران بزن شايد تو خاموشم کنی
ديشب خواب بوسه ديدم كنار تو دستانت را به من ندادي ولي من تو را بوسيدم تو نگران بودي راه دور بود و تو مثل هر روز نشاني نگاهم را گم كرده بودي من تشنه بودم دستانم را پس زدي نگاهم را به جاده انداختي و رفتي طعم گس بوسه هنوز همراهم است دستانم هنوز خيره به دستانت مانده و جاده عبورت را در ياد دارد اگر مداد سبزم گم شد اگر درخت را با زرد كشيدم حتي به قيمت كوچ پرستوها جاده را از یاد مبر كه تمام خوابهاي خاكستري ام بر باد مي روند من خواب بوسه ديدم بوسه ي نا تمامي كه بر لبهايم خشكيد و من تمام شدم تو هنوز نشاني نگاهم را گم مي كني من هنوز خواب بوسه هاي نا تمام مي بينم ............!!!! کاش بـودی تـا دلم تنها نبود، تـا اسیـر غصـه ی فـردا نبود، کاش بودی تا فقط باور کنی، بی تو هرگز زندگی زیبا نبود بعد مرگ همسر خود خاک بر سر می کنند خاک گورش رو به سینه سوی منزل می برند دشت داغ سینه ی خود لاله پرور می کنند چون مجانین !خیره بر دیوار و بر در میشوند خاک زیر پای خود،از گریه،هی تر می کنند روز و شب با عکس او پیوسته صحبت میکنند! دیده را از خون دل،دریای احمر می کنند در میان گریه هاشان،یک نظر ،با قصد خیر!! بر رخ ناهید و مهسا و منور میکنن!!!!! بعد چند روزی کز وفات جانگداز!او گذشت بابت تسلیت خود،آن فکر دیگر میکنند! دلبری چون قرص ماه و خوشگل و کم سن وسال! جانشین بی بدیل یارو همسر میکنند! کج نیندیشید ! فکر همسر دیگر نی اند!!! از برای بچه هاشان فکر مادر میکنند!!!! با نشاط تر کلمه "کار"است... به آن بپرداز. پوچ ترین کلمه "طمع"است... آن را بکش. سازنده ترین کلمه "صبر"است... برای داشتنش دعا کن. روشن ترین کلمه "امید" است... به آن امیدوار باش. ضعیف ترین کلمه "حسرت"است... آن را نخور. تواناترین کلمه "دانش"است... آن را فراگیر. محکم ترین کلمه "پشتکار"است...آن را داشته باش. سمی ترین کلمه "غرور"است... بشکنش. سست ترین کلمه "شانس"است... به امید آن نباش. شایع ترین کلمه "شهرت"است... دنبالش نرو. لطیف ترین کلمه "لبخند"است...آن را حفظ کن. حسرت انگیز ترین کلمه "حسادت"است... از آن فاصله بگیر. ضروری ترین کلمه "تفاهم"است... آن را ایجاد کن. سالم ترین کلمه "سلامتی"است... به آن اهمیت بده. اصلی ترین کلمه "اطمینان"است... به آن اعتماد کن. بی احساس ترین کلمه "بی تفاوتی"است... مراقب آن باش. دوستانه ترین کلمه "رفاقت"است... از آن سوءاستفاده نکن. زیباترین کلمه "راستی"است... با ان روراست باش. زشت ترین کلمه "دورویی"است... یک رنگ باش. ویرانگرترین کلمه "تمسخر"است... دوست داری با تو چنین کنند؟ موقرترین کلمه "احترام"است... برایش ارزش قایل شو. آرام ترین کلمه "آرامش"است... به آن برس. عاقلانه ترین کلمه "احتیاط"است... حواست را جمع کن. دست و پاگیرترین کلمه "محدودیت"است... اجازه نده مانع پیشرفتت بشود. سخت ترین کلمه "غیرممکن"است... وجود ندارد. مخرب ترین کلمه "شتابزدگی"است...مواظب پلهای پشت سرت باش. تاریک ترین کلمه "نادانی"است...آن را با نور علم روشن کن. کشنده ترین کلمه "اضطراب"است...آن را نادیده بگیر. صبورترین کلمه "انتظار"است... منتظرش باش. بی ارزش ترین کلمه "انتقام"است... بگذاروبگذر. ارزشمندترین کلمه "بخشش"است... سعی خود را بکن. قشنگ ترین کلمه "خوشروئی"آست... راز زیبائی در آن نهفته است. تمیزترین کلمه "پاکیزگی"است... اصلا سخت نیست. رساترین کلمه "وفاداری"است... سر عهدت بمان. تنهاترین کلمه "گوشه گیری"است...بدان که همیشه جمع بهتر از فرد بوده. محرک ترین کلمه "هدفمندی"است... زندگی بدون هدف روی آب است. inam man inam yeki dge! inam yeki dge in male tabestoooone parsalameeeeee I Love My Eyes When U Look Into Them I Love My Name When U Say It I Love My Heart When U Love It I Love Life When U Are In It ... باید امشب چمدانی را که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم وبه سمتی بروم که درختان حماسی پیداست رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند یک نفر باز صدا زد :سهراب کفش هایم کو؟ به سراغ من اگر می آیید نرم واهسته بیایید،مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من پشت دریاها شهری است که در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحر خیزان است شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند پشت دریاها شهری است قایقی باید ساخت* جوات یعنی که خاکی بودن و شیک مرام و معرفت حدّ المپیک جوات یعنی دلی بی شیله پیله دروغ پَر ، ساده بودن ، عشق همینه جوات یعنی با پیکان گوجه ای مون بریم دشت و بخونیم از دل و جون جوات یعنی براوو روندن و فَر بگیری گازشو تا حد آخر جوات یعنی که پشت RD با عشق زدی 405 تا نکنی دق
جوات یعنی که عِرق ملی دارم به ورزشگاه میرم ، شیپور میارم جوات یعنی که تو بعد از عروسی بری پیش امام زاده پابوسی جوات یعنی تولد ، مرگ ، یک بار یه بار هم دل میشه عاشق نه صد بار جوات یعنی با یک ظبط هزار وات میری کوه و نوار ِ داریوشم بات جوات یعنی کلاهِ کاپیتانی نه بازوبند و مچبند و تبانی جوات یعنی که جیبات پر ز خالی با اون جیبای خالی پُز عالی جوات یعنی شبا یا تو زمستون یه عینک دودی مَشت رو چشامون جوات یعنی وفاداری نبینی ولی باز میگی از عشق قدیمی جوات یعنی یه ترمو درس نخونی شبِ امتحانو بیدار بمونی جوات یعنی تی شرت با عکس داریوش پر از حس ِ وجود و عشق خاموش جوات یعنی که ما اخراجی هستیم مجید سوزوکی و بایرامی هستیم جوات یعنی کلاسو بیخیال داش یه سیخ قلوه ، جگیر ، مهمون ما باش ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود ۱ تیر تولدم بود
![]()
![]()
ادامه مطلب
***
گفت:« بيا براي دوستيمان یک نشانه بگذاريم .» گفتم : « باشد تو بگذار .» گفت :« شکلات .هر بار که همديگر را مي بينيم يک شکلات مال تو يکي مال من . باشد ؟ » گفتم :« باشد .» هر بار يک شکلات ميگذاشتم توي دستش . او هم يک شکلات توي دست من . باز همديگر را نگاه ميکرديم يعني که دوستيم . دوست دوست . من تندي شکلاتم را باز ميکردم و ميگذاشتم توي دهانم و تند تند آن را ميمکيدم . ميگفت : « شکمو ، تو دوست شکموئي هستي » و شکلاتش را ميگذاشت توي صندوق کوچولوي قشنگي . ميگفتم :«بخورش ! » ميگفت :« تمام ميشود . ميخواهم تمام نشود . براي هميشه بماند .» صندوقش پر از شکلات شده بود . هيچ کدامش را نميخورد . من همه اش را خورده بودم .گفتم :«اگر يک روز شکلاتهايت را مورچه ها بخورند يا کرمها . آنوقت چکار ميکني ؟ » گفت :« مواظبشان هستم . » ميگفت ميخواهم نگهشان دارم تا وقتي دوست هستيم و من شکلات را ميگذاشتم توي دهانم و ميگفتم : « نه نه نه تا ندارد . دوستي که تا ندارد . »
***
يک سال . دو سال . چهار سال . هفت سال . ده سال . بيست سال شده است او بزرگ شده است . من بزرگ شده ام . من همه شکلات ها را خورده ام . او همه شکلات ها را نگه داشته است . او آمده امشب تا خداحافظي کند . ميخواهد برود .برود آن دور دورها .. ميگويد :«ميروم اما زود برميگردم » من ميدانم . ميرود و برنميگردد . يادش رفت شکلات را به من بدهد .من يادم نرفت . يک شکلات گذاشتم کف دستش گفتم :«اين براي خوردن . » و يک شکلات هم گذاشتم کف آن دستش و گفتم :« اين هم آخرين شکلات براي صندوق کوچکت » . يادش رفته بود که صندوقي دارد براي شکلاتهايش .هر دو را خورد و خنديدم . ميدانستم دوستي من « تا » ندارد .ميدانستم دوستي او « تا » دارد . مثل هميشه . خوب شد همه شکلاتهايم را خوردم .اما او هيچ کدامشان را نخورد . حالا با يک صندوق پر از شکلات چه خواهد کرد ؟




لطفا مرا براي خودت انتخاب کن
لطفا حصار بي کسي ام را خراب کن
من کودکم ، گناه من از روي کودکي ست
لطفا شما به قدر گناهم ثواب کن ...





![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
زندگی یک مشکل نیست که باید حلش کرد بلکه یک هدیه است که باید ازش لذت برد ...
1. فراموش نکن: گاهی اشتباهی جزئی ، رشدی عظیم به همراه دارد!
2. فراموش نکن: انسان تنها موجودی است که قدرت خندیدن به او عطا شده است!
3. فراموش نکن: مردم هر روز خدا را می بینند ،فقط او را تشخیص نمی دهند!
4. فراموش نکن: انسان مانند رودخانه است،هر چه عمیق تر باشد ارام تر است!
5. فراموش نکن: شعله های بزرگ ناشی از جرقه های کوچک است!
| Design By : Night Skin |